قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دوردست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

در حضور گرم عشق

بهانه ها :مدینه النبی، نجوای دل، خاطره ها، انتظار

از گوشه ای زیر آسمان مدینة النبی نوشت : من های من در اینجا تکه تکه می شوند... گم می شوند... نیست می شوند... مگر رسم به خود... خودی که بی خود شده از خود در این سرای سراسر سرشار از مهر خدایی... اگر اشتیاق دیدار کعبه نبود گذر لحظه ها درد عمیق تری داشت... پروردگارم شکر... شکر... من اینجا باور ندارم منم... باورم تنها حضور زیبای زیبایی هاست و زیبایی آن معنویتی ست که همه ی وجودم با وجود بی وجودی در حضورش به لرزه می افتد... مهربانم رحمتت را شکر... شکر...



شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

خاک درت تاج سرم

بهانه ها :نجوای دل، انتظار، میعاد، مادرم

                   کوی یـــــــار  

...............................................................................................

پی نوشت : بس بگفتم کو وصال و کو نجاح / برد این کو کو مرا در کوی تو "مولانا" دوشنبه شب راهی می شیم... به لطف خدا... حرم نبی اکرم (صل الله علیه و آله)... قبه الخضرا’... مسجد الحرام... کعبه، همان عقیق ناب... میلادگاه مولایم علی...  بقیع ، پرواز کبوترها... غار حرا... صحرای عرفات... باورم نمیشه... شکرت خدا... شکرت خدا... دعا گوی همه ی دوستانم هستم... + شب آرزو ها رو فراموش نکنید.... من به یاد همه هستم... به یاد من هم باشید... پنج شنبه... شب... هفته ی اول خرداد ماه... + شب آرزوها رو مسجد الحرامم... در تصورم هم نمی گنجید....

دل نوشت : این عجب نیست که هر لحظه چنین شعله کشد جان و دلم... طالعم خوش مطلع طلعت رویت شده است.... + به لطف عطر رازقی... هوا ، هوای عاشقی....

تبریک نوشت : میلاد یگانه بانوی دو عالم و روز مادر مبارک... باز هم مثل سال پیش....  روز مادر که میرسه دلم در خاطرش پیش اون کسایی می نشینه که همه ی آرزوی زندگیشون شنیدن گریه ی کودکیِ که حس خوب مادر بودن رو در رگهاشون جاری کنه... اما به هر دلیلی این آرزو راهی نمیشه برای رسیدن... خدایا... مادر شدن نعمت ارزشمندیِ و حضور گرم مادر هم نعمتی بزرگتر... نعمتهای خوبت رو از بنده هات دریغ نکن... لیاقت و ظرفیت هاشون رو برای نعمت هات بالا ببر.... شکرت عزیزترینم... شکرت... + مادرم... عزیز دل پری... روزت مبارک...

تفال نوشت : تا حالا این غزل حافظ به چشمم نخورده بود... دلنشینه خیلی... و عجیب که با اینهمه حافظ خوانی هنوز غزلهایی هست که برام تازگی داشته باشه...." ای که با سلسه ی زلف دراز آمده ای / فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای"... ؟!...

برای او نوشت : چیزی ست میان خواب و بیداری... حس و حال این روزهای من... مهربانم... نه بیدارم کن... نه در خواب به حال خویش رهایم کن... تنها صدایم کن... در خواب و بیداری...

بامداد دوشنبه نوشت : این چند روز آخر دوست داشتم به وبلاگ خیلی از دوستهام سر بزنم و ازشون حلالیت بطلبم و باهاشون خداحافظی کنم... ولی فرصت نشد که نشد.... از همین جا از تک تکشون معذرت خواهی می کنم... + شکرت خدا... دیگه چیزی نمونده تا پایان این انتظار و شروع سفر... هر چند که لحظات آخر طولانی تر می گذره... نائب الزیاره همگیتون هستم... خداحافظ

... regardless of counting ...



شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

روحش در آرامش باد

بهانه ها :مرگ، خاطره ی تلخ

                           ساغر افتاد و شکست...

 

سُهره ی عمر از این شاخه ی شیدا بگریخت

خوش نهادش در یاد و سپردش بر باد

ولی آن سروِ سهی

ریشه آویخته بر خاک و ثمر بخش بُوَد تا به ابد

؟!...

 

...............................................................................................

پی نوشت :  چقدر هزینه ی مادی و معنوی (و بیشتر معنوی در حوزه ی رشته ی فیزیک) میشه تا یک نفر به مرتبه ی استادی برسه... چقدر باید سختی بکشه و کاغذ سیاه کنه... چقدر باید زحمت بکشه و تلاش کنه... استادی بزرگوار پر کشید به سمت آسمونها...  امروز صبح سپردیمش به خاک... از دست دادن همچین شخص ارزشمندی واقعا جای تاسف داره... امروز نشسته بودم کنار تن بی جان استادِ در تابوت آرمیده... حیرت از مرگ و قدرتش همه ی وجودم رو احاطه کرده بود... عجیب... می خواستم برم جلوتر و ازش بپرسم مرگ چیه؟!... چه جوریه.؟!.. به اندازه ی جاری شدن اشک از چشم ساده ولی فوق العاده جالب و حیرت آوره.... چیزی که حقِ و هر نفسی اون رو تجربه میکنه در آخر.... + خدا به بازماندگانش صبر بده... واقعا سخته.... خیلی هم سخته...

تفال نوشت : باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم / مشتاق بندگی و دعا گوی دولتم ... مشتاقم و عجیب هم مشتاقم...

برای او نوشت : پروردگارم... مرگ من هم روزی میرسه... کمک کن این رو هیچ وقت فراموش نکنم...

... regardless of counting ...



پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

هر کجا هر لحظه

بهانه ها :انتظار، میعاد، رحمت، کعبه

                           تو کنارم هستی...

 

اشتیاقم از چیست؟ ، تو که اینجا هستی!

من ولی در منِ خود گم شده ام...

خواهم آمد آنجا،

تا مگر یافت شود گم شده ی گم شده ام

؟!...

 

...............................................................................................

پی نوشت :  عازم سفرم به سرزمین وحی... آنجا که آغشته به عطر اوست... به نام اوست... می روم به عشق او... می روم به دیدار خلوت گاه پیام آور رحمت... می روم به دیدار زادگاه مولایم... به دیدار کعبه... می روم آنجا که ابراهیم دل بستگانش را رها کرد تا با تمام دل سر تسلیم بر امر خدایش به جای آورد... آن جا که هاجر و اسماعیل آواره شدند تا چشمه ی پناهی برای آوارگان بنا شود... آواره ام و می روم... با تمام حقارتم... می روم عشقی را به بزرگی رحمتش جستجو کنم... رحمتی که بر من دریغ نکرد... با همه ی بی لیاقتی هایم.... + "این پستِ خداحافظی نیست" ...

از دل نوشت : حلالم کنید... بیست و پنجم اردیبهشت عازمم... خیلی زودِ برای خداحافظی... اما برای حلالیت طلبیدن هر زمانی دیرِ... نوشتم که فرصت باشه... حلالم کنید....  نایب الزیاره همه هستم....

تفال نوشت : ای نور چشم من سخنی هست گوش کن / تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن ...

بعد نوشت : ترنم باران دیوانه کنندست.... کلا نجوای طبیعت اینجورِ...  مثل صدای امواج دریا... آهنگ های دن گیبسون واقعا آرامش بخشند... به خاطر تلفیقشون با همین نجواها... آرامش بخشند... مخصوصا با بوی نم بارون... آهنگ "همیشه بهار" رو برای فارغ از شمارش انتخاب کردم... هم آرامش بخشه... و هم... پریشان کننده... برای من اینجوریِ... + ممنون از آقا احسان به خاطر کد این آهنگ....

برای او نوشت : مهربانم.... رحمتت را شکر... آماده ام کن برای سفر.... شکر... شکر... 

شمار نوشت : صد و سی اُمین پست... هزارو نهصد و سی  روز و سه ساعت و چهار دقیقه و اندی ثانیه همراهی... فراغتی درگیرانه... درگیری ای فارغانه...  شکر...

... regardless of counting ...



جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

فریاد می زنم...

بهانه ها :پریشان، سکوت، میعاد، سعدی

                              عطر گل آید، ز خیالت، به مشامم، مادر                              

       مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

 

"می خوانی ام چرا ؟!"

وقتی سکوت هم مجال شنیدن نمی دهد

؟!...

 

...............................................................................................

پی نوشت : شکوفانه.... شکوفانه.... غنچه وا شده.... غنچه وا شده.... فصل بهاره.... عزیز موقع خوابه؟؟؟!!! اردیبهشت من... خوش آمدی.... + امسال وداع با اردیبهشتم بهشتی ست.... خوش آمد گویی ام سرشار از اشتیاق.... نه که بهشتی باشم نه... و نه حتی اردیبهشتی... که آن بهشت بیش از لیاقت من است و این بهشت در مقابلم.... دست بر قضا چنین رقم خورد و این نسبت به من رسید.... شکرِ خدا... (اردیبهشت، ماهِ مقابل آبان ماهِ ... ماه منتسب بر اصفهان هم هست)

پریشان نوشت : آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند / تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند ... خار در پای گل از دور به حسرت دیدن / تشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چند ... گوش در گفتن شیرین تو واله تا کی / چشم در منظر مطبوع تو حیران تا چند ... بیم آنست دمادم که برآرم فریاد / صبر پیدا و جگر خوردن پنهان تا چند ... تو سر ناز برآری ز گریبان هر روز / ما ز جورت سر فکرت به گریبان تا چند ... رنگ دستت نه به حناست که خون دل ماست / خوردن خون دل خلق به دستان تا چند ... سعدی از دست تو از پای درآید روزی / طاقت بار ستم تا کی و هجران تا چند "سعدی شیرازی" + به مناسبت بزرگداشت اش.... گر چه با تاخیر

دل نوشت :  فریاد میزنم!... فریاد رسی مرا به سویت نمی برد!..... باید به قصد تو... آهنگ دل کنم... آیم به سوی تو.... آیم به سوی تو.... بیست و پنج... بیست و چهار... بیست و سه... بیست و دو... بیست و یک...

تسلیت نوشت : آنان که غمار عشق را می بازند  / در سینه بنای حسرتی می سازند  بنگر به قداست و صفای گل سرخ /  سادات جهان به فاطمه می نازند "شعر از خودم نیست... پیامک بود"....  یادواره ای برای ایام فاطمیه... و عرض تسلیت...

باز نوشت :  بوییدمت تو را.... از برگ برگ آتشین گل... بوییدمت به عشق.... آنگاه که می شنیدم از زمین... راز نهفته در ضمیر قلب ریشه را.... می دیدمت تو را.... در گرمی آن آفتاب ناب.... آنگاه که بارانِ فرو رفته در سکوت.... بر شاخه های بید... شعر شکفتنی دوباره را.... می سرود.... می دیدمت ولی... نمی خواندمت چرا.... نمی خواندمت چرا...  می دیدمت ولی.... نمی خواندمت چرا ؟!...  "الهام گرفته از آخرین پست وبلاگ خرسند...  دوست داشتم از کامنتم به اینجا منتقلش کنم (البته با اعمال تغییرات...)"

تفال نوشت : ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

برای او نوشت : مشتاقم.... مشتاق و بی قرار....  مرا به هیچ گوشه ای از غم پناه نیست.... تو جان پناه این دل سربسته می شوی؟!....

... regardless of counting ...



چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

نفس های فیروزه ای

بهانه ها :نجوای دل، عشق، تردید، نثر

               در سرایی منقش بر تردیدی اهورایی...

 

نفس هایم در حضور او...

 مملو از ضربانهای بی محابایی ست که فریاد می زنند

بی قراری را

در حضوری که هیچ نمودی از عشق ندارد

حتی در توهمـاتم

؟!...

 

...............................................................................................

پی نوشت : طعم تلخ شهد عشق، در نگاه سرد تو، میزند آتش به دل، میزند آتش به دل... ؟!... + اگر روزی بفهمد "دارمش دوست"؟!... وگر روزی بگوید "دارمت دوست"؟!... + از تاثرات حواس دیگری... گویی دارم عاشق عشق می شوم.... عجیب است... عجیب.... + دوست داشتن حس قشنگیه... وقتی کسی رو با همه ی وجودت دوست داری احساس می کنی کامل تری.... + گر چه در عین نقصانم! اما دوست دارم دوست داشتنی ها رو..... و همین حس خوبی بهم میده.... اضافه در پی نوشت : متن پست ::: اشاره ای به تقابل میان عشق و هوس... او ::: هوس...

وهم نوشت : سجده بر آب روان ، شاپرک پرسه زنان ، چه نسیم خنکی! ، شاخه ی بید وزان ... شاپرک ::: خیال... و نسیم ::: احساس ....

دل نوشت : مهم اینه که نزدیک باشی... حتی اگه نبینمت... بدونم هستی... حضور داری... در همین حوالی... و همه ی حواست به منه... وقتی همه ی حواسم به توئه... + همه ی آرامش من... بیش از این غرق در تشویشم نکن... + باش!... باش!..... تنها توکلم به توست خدا...

واسه اونی که می دونه نوشت : عزیز دلم... ببخش فوضولی می کنم اما... به تکیه گاه همیشگیت شک نکن... فارغ بودنت اون روزها بوی حماقت نمی داده و حالا هم که می تونی راحت شکایتت رو بهش بکنی با همین زبون تند و صادقانت مورد پسندشه... خیلی بیشتر از اونی که جرئتش رو نداره و فقط شکر می کنه!... می دونی.... اونقدری دوستت داشته که...... ادامه ی جملم رو خودت می دونی.... ما آدما از همه ی دلایل خدا واسه بلاهایی که سرمون میاد خبر نداریم... و.... شاید من اشتباه کردم... توپ و حلقه ات متناسب اند... فقط باید نزدیک تر بشی... شک نکن... برای پرتاب.... مراقب خودت باش.... و ببخش... خلوتت رو به هم زدم و باعث شدم پاک کنی حرفهای دلت رو.... (قلم خاص و تندی داری که بدجور آدمو جذب می کنه به خوندن!) هر کس هستی... تکیه گاه همیشگیت پناهت باشه.... (بیش از سنّ خودتی... بیشتر مراقب خودت باش )

باز واسه اونی که می دونه نوشت : منظورم از "اونی که جرئتش رو نداره و فقط شکر می کنه" خودم نیستما... حساب من با خدا فرق میکنه... من واسه نداشته هامم شاکرشم...  آخه....  "آخه و ادامه اش" یه چیزیه بین خودم و خودش!.... منظورم از "اون" همون پریسا خانومی‌ِ که تو دیدی تو اون چند خطی که نوشته شده بود تو وبلاگم و ازش تو وبلاگ دوستت نوشتی... (نیازی هم به معذرت خواهی نبود) در پناهش

تفال نوشت : نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

برای او نوشت : مهربانم... شکرت... صد هزار بار.... به طوفان نرسیده آرامش رو برگردوندی.... شکر.... هستی و همین کلی آرامش بخشه برام..... کلّـّــی.....

... regardless of counting ...



پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

بهار دلتنگی

بهانه ها :وا گویه، نجوای دل، باران، بی بهانه

                         ترنم باران....

 

تـــو آفتاب نیمه گرم بـهاری پس از بــاران

و من آن قاصدک نم زده و سرگردان

؟!...

  

...............................................................................................

پی نوشت : واگویه ای بارانی... اصلش بهاری نبود... بتاب برمن و رهایم کن خدا.... + از خیر اون غزلی که گفته بودم گذشتم....

دل نوشت :  دوستت دارم هایم را پنهان کرده ام... پشت شرم نگاهی که بار ها از کنار تو گذشته... ولی نه در نگاهت افتاده نه هرگز از نگاهت گذشته.....

تفال نوشت : آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد / صبر و آرام تواند به من مسکین داد ...

برای او نوشت : بهترینم... پناهم باش... شکرت...

... regardless of counting ...



یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

بگویید بیاید ...

بهانه ها :شمع و پروانه، عاشقانه، تولد، باران

                         داغ جنون 2 ....

 

گوییــد به پــــروانه که دل خسته تـرینم

دل خواست ، بداند بـه دلش بسته ترینم

 

سیراب نگــردم ز تبــش چــاره بجــویید

در داغ جنــون آب شــدم تشنـه تــرینم

 

در سر هوس سوختن از دل سـر یاری

بی شـــک ز مریدانِ رهـش مرده ترینم

 

زان روز کـه بگریخــته از چـنگ مـنِ زار

تــا روز ابـــد در طَمَعَــش خفتــه ترینم

 

در دام حقیــــرش نخرامیـــده ام امــــا

دل باختـه ام در هوسش شهره تــرینم

 

عیبــم نکنیـد از دل پروانـه بپــرسیـــد

گـویــد ز همه مدعیــان پـــخته تــرینم

  

؟!...

  

...............................................................................................

پی نوشت : می خواستم چند بیت از پست قبل رو خیلی کم تغییر بدم نتیجه شد این!!!.... از زبان شمع باز نویسی کردم و فکر می کنم شخصیتی که من از شمع در ذهنم ساختم رو بشه احساس کرد در شعر.... غزل تازه ای نوشته بودم برای پست جدید اما عجله نمی کنم برای اون.... + و... باز هم تکرار می کنم... نقد کنید... بتونم به کمکتون ایراد کارهام رو برطرف کنم خوشحال می شم....

باز نوشت : چند روزِ دارم اشعار مولانا رو می خونم و عجیب لذت بخشه برام... از دوستی که مسبب این آشتی شد ممنونم... تولدش هم مبارک... :)... غزلی که هنوز در وبلاگ نزاشتم رنگ و بوی غزل های مولانا رو داره (البته می دونم به گرد پای غزلیات مولوی هم نمی رسم) و ترکیبش مثل همین دو تای آخرِ..... + روز طبیعت هم بر همه ی طبیعت دوستان به عشق.....

باز آمد و نوشت : به حدی اعصابم ریخته به هم که ممکنه به سرم بزنه کل وبلاگمو از هستی ساقط کنم.....  روی شعرهام خیلی تعصب دارم!!!... چه طور می تونید شعر یه نفر دیگه رو بدون اشاره ای از نام نویسنده ی اصلیش منتشر کنید یا به اشتراک بگذارید؟!... این انصافِ؟!.... یکی از شعر هام (لینک شعر) تا توی فیس بوک هم راه پیدا کرده و من خبر نداشتم... (دلم قرار نداره؟!..)... یه فکری می کنم... این طور نمیشه؟!... شاید همه ی پست هام رو خصوصی کردم و رمزش رو به کسایی دادم که متعهد بشن و همین طور به دوست ها و بازدید کننده های ثابتم.... شاید هم کلا از خیر نوشتن توی فارغ از شمارشم گذشتم.....

باز هم آمد و نوشت : خیلی تند برخورد کردم ! کوتاهی از خودم بوده... و اینکه شعرم اینقدری مقبول بوده که دست به دست بگرده  و در آخر به خودم برگرده شاید جای خوشحالی هم داره... برای حفظ بیشتر حق آثارم فکری می کنم... الآن بهترم.... :) خیلی بهتر.....

اضافه نوشت : هویتم محرز شد!  یعنی بود ، بیشتر شد..... از اسمم به اینجا به راحتی میشد رسید از طریق آوای دل و نگارخانه اما از اینجا نمیشد به اسمم رسید....

باران نوشت : شده تو تب بسوزی بری زیر بارون؟!... اونقدری بمونی که هر دردی از یادت بره... چشمات رو ببندی و صورتت رو بدی به دست قطره قطره های بارون... تبم فروکش کرد... ولی لرز همه ی وجودم رو احاطه کرده... + مهربونم رحمتت رو شکر... منتظر بارونت بودم... شکرت  + سال گذشته هم دقیقا یه همچین شبی (شانزدهم فروردین) بارون میومد... و پارسال ظهر همین شب بارونی رحمت وجود بزرگواری رو در خانواده از دست دادیم خدا رحمتش کنه... روحش شاد...

تفال نوشت : صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ور نه اندیشه ی این کار فراموشش باد .... آن که یک جرعه می از دست تواند دادن / دست با شاهد مقصود در آغوشش باد .......

برای او نوشت : مهربانم شکرت... عطر حضوری خواستنی رو در خوابم استشمام کردم اما دیر فهمیدم از سمت و سوی تو بود.... باز هم دیرِ دیر نیست... شکرت.... سعادتش بیش از لیاقتمه..... شکرت... شکرت....

... regardless of counting ...



شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

هوای رهایی

بهانه ها :بهار، سکوت، پرواز، نجوای دل

                              داغ جنون....

    

خواهـم روم از باغ ، ولــی خفته ترینم

 پـــــروانه بیارید کــه دیـــوانه تـــــرینم   

 

در دل هــوس رفتن  ، وز پـا سر یــاری

بی شک ز مریدانِ جنون ، مرده تــرینم

  

زان روز کــه بگریختم از خانه ی خمـــار

تا روز ابــد در پی اش آشفته تـــــرینم

    

سـیراب نگردم ز قفس غـم به سر آریـد

در داغ جنون آب شـدم ، تشنه تــــرینم 

   

در دام صنوبـــــر نخـرامیـــده ام  امــــا

حکاک سـُــویدا شده ام  سُخره تـــرینم

  

در پــــرده مگوییـد سـخن ورنه بدانیـــد

در محفـل صاحب سخنان پخته تــــرینم

 

؟!...

  

...............................................................................................

پی نوشت : بخوان سکوتم را....  بدان هراسی نیست ، برای پروازی ، که مقصدش باشی....

6 فروردین اضافه نوشت : پی نوشت رو کامل کردم و جای متن اصلی رو باهاش عوض کردم + میدونم این هم جای کار داره... مخصوصا که بداهه وار سرودم... اولین غزل در سال جدید... نقدم کنید...  تصمیم گرفتم نقد پذیرتر باشم....  :)....

باز هم آمد و اضافه نوشت : باز هم دست خوش تغییرات شدیم! ممنون از دوست خوبم خانم فراهانچی... + به اندازه ی یه دنیا حرف دارم واسه تک تک ابیات!!! بیشتر که خوندم شعر رو متوجه شدم ماحصل این یک سالی که گذشت هم در این شعر گنجانده شده چه خود آگاه و چه نا خود آگاه.... ما حصلی که بیان کننده ی احوالات زمان حال هست برام....

بهار نوشت : صورتی ، زرد ، سپید، بر تن خسته و سردی بنشست.... و بهاران از راه با همه شور رسید.... و چه شیرین شد باغ... و چه شیدا شد بید.....

وهم نوشت : نیستی! من هم کنارت نیستم/ بی نسیبم من، بهارت نیستم ... می نگاری در خیالم عشق را / در حقیقت گر نگارت نیستم ... یاد کن هر دم ز این بی کس مگر / قسمتی از روزگارت نیستم ... "بر قرائن خویش جُستی(یافتی) جد مگیر! / قصه می گویم، به کارت نیستم"

تفال نوشت : چه تفالی! رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گلست و نبید... (امشب ازون شبهاست که جناب لسان الغیب آن لاین نشستن در محضر ما... شکر)

برای او نوشت : خدایی که شما باشی...  بنده ای که من باشم...  باید هم شاکرت باشم که اینقدر خدایی برام.... برای منی که اینقدر بنده نیستم برات... اینقدر...  شکر...

... regardless of counting ...



یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

بهارم باش...

بهانه ها :بهار، تکرار، سال نو، عبور

                          شکوفا کن وجودم را

 

میان خواب و بیداری صدایم کن

ببین! محتاج تکرارم، تکرار همین آوای تکراری

صدایم کن که غم می کاهد از قلبم، مرور گرم تکرارت!

؟!... 

  

 ...............................................................................................

پی نوشت : نیت کن برای ساختن سالی که یک سال است... اما سالها در خاطرت تکرار می گردد...  و نیت کن برای ساختن سالی پر از تکرار، اما خالی از تکرار؟!... + بهار دوباره تکرار می شود... اما این بهار نه تکراریست... نه دیگر تکرار می شود!

بهار نوشت : بیا بر شاخه های خشک تنهایی، شکوفا کن حضورت را و بنشان بر دلم مهرِ دل انگیزِ عبورت را...بهاری باش تا دل را به دستان تو بسپارم... بهارم باش ، بهارم باش... من هم مثل تو از سوزِ این سرما گریزانم...

تبریک نوشت : سال نو مبارک... با آرزوی بهترین لحظات در سال جدید همراه با شادی دو چندان برای تک تک دوستانم....

تفال نوشت : خرم آن روز کزین منزل ویران بروم / راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم ...

برای او نوشت : شکرت مهربان... شکر.... پناهم کنارم باش...

بعد نوشت : کمتر از 12 ساعت مونده تا لحظه ی تحویل سال... بغض عجیبی گلوم رو گرفته... امسال حس غریبی دارم... نوروزم خالی از غم نیست...  

... regardless of counting ...



پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

ماهِ تمامِ من

بهانه ها :ماه، تولد، پریشان، افسونگری

                     من در تو زاده ام... 

   

ماه غوغا می کند در خلوتم

من از این ویران سرا در حیرتم

؟!... 

 

 ............................................................................................... 
 
پی نوشت : ماه کامل شده امشب... چهاردهم ربیع الثانی... سالگرد تولدم طبق ماه های قمری... مهتاب امشب خیلی پر نورِ... من همچنین شبی به دنیا اومدم... یه شب مهتابی... سال هزار و چهارصد و دوازده قمری...
 
و نوشت : به دنبال یه اسم خوبم... "پریشان" هم برام دلچسب نیست... هیچ اسمی رو به "پریسا" ترجیح نمیدم ولی... دنبال یه اسمم برای نگارنده ی فارغ از شمارش....
 
گاه نوشت : گاه و بی گاه در این شبهای سرد... دور می گردد از این ویرانه درد... "گاه اما با همه افسونگری! ، ساحری می ماند و سِحری چه سخت"...
 
تفال نوشت : به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی / خیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی
  
برای او نوشت : مهربونم خدا.... شاکر همه ی نعمتهاتم... شکرت بهترینم... شکر...
 
 ... regardless of counting ...


دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

ورق پاره ای از مصحف خیال

بهانه ها :دفتر شعر، مصحف خیال، بوسه، عاشقانه

      تازه ترین غزلم...

 

با بوسه ای که بر لب این خسته میزنی               

                هر پاره ای ز قلب مرا وصله میزنی

هر چند بوسه های تو جز در خیال نیست               

                اما حلاوتیست که در وهله میزنی

جانم فدای جان تو هر لحظه شاهدم               

                در قلب من نشسته ای و ضربه میزنی

شوری به پاست در میان قلب من مگر               

                در دست تو سازیست که بی وقفه میزنی

عشق است که جاری شده بر مصحف خیال               

                وقتی قلم تویی و بر آن تکیه می زنی

شایسته است شکر خدایت بری پری               

                بر نقش واژه ای که به هر صفحه می زنی

؟!... 

 

 ............................................................................................... 
 
پی نوشت : خیلی کار داره هنوز... احتمال داره ویرایش بشه این پست... اما دوست داشتنی ترین شعرم شدِ برام... سر کلاس هواشناسی حوصله ی عرایض استاد رو نداشتم تفال زدم به حافظ و به عشق اشعار اون بزرگوار واژه چینی کردم و آخر سر این شد...
 
و نوشت : از تو فکر چاپ نوشته هام اومدم بیرون... نه اون قدر تخصص دارم و نه متخصصی در دسترس و نه حوصله ی بیشتر از این اختصاص دادن زمان به این کار رو... همین که خونده بشه اشعارم (به ظاهر اشعارم البته)  و جایی باشه که ثبتشون کنم برام کافیه... فقط خواهش می کنم از برخی دوستان بزرگوار جایی بدون ذکر منبع منتشر نکنند نوشته هام رو... من حتی روی عنوان وبلاگم هم حساسم چه برسه به مطالب...
 
باز نوشت : با اینکه در رابطه با عروض فارسی کتابی رو مطالعه میکنم اما هنوز به جایی نرسیده معلوماتم که بتونم اشعارم رو به درستی تقطیع کنم و بعد هم تصحیح... شاید یه روزی به این معقوله هم پرداختم...
 
تفال نوشت : مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست / که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
 
پروانه نوشت : حالا که دست از دلم شستم و این شعر رو امشب ثبت کردم در فارغ از شمارشم ، دوست دارم از بزرگواری یاد کنم که عشق سرودن شعر رو در من چند برابر کرد... امیدوارم هر کجای این دیار بی عیار هست خدا پشت و پناهش باشه...
 
برای او نوشت : شکرت مهربونم.... بی نهایت... در پناه تو...
 
 ... regardless of counting ...


پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
نگارنده : پــریشــــان هم دلي ها ()

دل به دریا مسپار...

بهانه ها :نجوای دل، باران صورتی، پروانه، پریشان

      منشین با من مست...

 

گاه می شد که بگویی با دل : آنکه دل خواسته دل دار آید

غافــل از آنکه ندارد دل و آه... دل بجای دل خود بستاند

؟!... 

 

 ............................................................................................... 
 
پی نوشت : این هم واگویه ای زمستانیست... یکی از گاه نوشت هام...
  
و نوشت : می خوام از لاک چند ماهه ی خودم بیرون بیام...  رسالتم انجام شد! به سر انجام رسید یا نافرجام موند رو نمیتونم تشخیص بدم، فقط میدونم انجام شد... و انگار با نزدیک شدن به شروع سال نو من هم آغاز میکنم، فراغتی تازه را... کامنتینگ وبلاگم فعالِ... یه پوزش بدهکارم به دوستانی که این مدت برای ارسال کامنت و رسوندن پیامهاشون بهم سرگردان شدند... مثل کافه بلاگی ها... یا مینوی عزیزم و یا....
 
باز نوشت : این آغاز شامل بازیابی باران صورتی هم میشه... آخه حذفش کرده بودم... حذف موقت... مینویسم باز هم... دو نفر شاید هم سه نفر بیشتر از هویت ساره خبر نداشتن... شاید هم چهار نفر...
 
تفال نوشت : ای که دایم به خویش مغروری / گر تو را عشق نیست معذوری ... گرد دیوانگان عشق مگرد / که به عقل عقیله مشهوری
 
پروانه نوشت : تو نفس تازه کن اینجا ، به کنارم بنشین ، من به اندازه ی پروانه هواخواه توام...
 
برای او نوشت : مهربانم.... بهترینم.... شکرت ، کنارم باش... 

 ... regardless of counting ...