
بهانه ها :
شمع و پروانه،
عاشقانه،
تولد،
باران
داغ جنون 2 ....
گوییــد به پــــروانه که دل خسته تـرینم
دل خواست ، بداند بـه دلش بسته ترینم
سیراب نگــردم ز تبــش چــاره بجــویید
در داغ جنــون آب شــدم تشنـه تــرینم
در سر هوس سوختن از دل سـر یاری
بی شـــک ز مریدانِ رهـش مرده ترینم
زان روز کـه بگریخــته از چـنگ مـنِ زار
تــا روز ابـــد در طَمَعَــش خفتــه ترینم
در دام حقیــــرش نخرامیـــده ام امــــا
دل باختـه ام در هوسش شهره تــرینم
عیبــم نکنیـد از دل پروانـه بپــرسیـــد
گـویــد ز همه مدعیــان پـــخته تــرینم
؟!...
...............................................................................................
پی نوشت : می خواستم چند بیت از پست قبل رو خیلی کم تغییر بدم نتیجه شد این!!!.... از زبان شمع باز نویسی کردم و فکر می کنم شخصیتی که من از شمع در ذهنم ساختم رو بشه احساس کرد در شعر.... غزل تازه ای نوشته بودم برای پست جدید اما عجله نمی کنم برای اون.... + و... باز هم تکرار می کنم... نقد کنید... بتونم به کمکتون ایراد کارهام رو برطرف کنم خوشحال می شم....
باز نوشت : چند روزِ دارم اشعار مولانا رو می خونم و عجیب لذت بخشه برام... از دوستی که مسبب این آشتی شد ممنونم... تولدش هم مبارک... :)... غزلی که هنوز در وبلاگ نزاشتم رنگ و بوی غزل های مولانا رو داره (البته می دونم به گرد پای غزلیات مولوی هم نمی رسم) و ترکیبش مثل همین دو تای آخرِ..... + روز طبیعت هم بر همه ی طبیعت دوستان به عشق.....
باز آمد و نوشت : به حدی اعصابم ریخته به هم که ممکنه به سرم بزنه کل وبلاگمو از هستی ساقط کنم..... روی شعرهام خیلی تعصب دارم!!!... چه طور می تونید شعر یه نفر دیگه رو بدون اشاره ای از نام نویسنده ی اصلیش منتشر کنید یا به اشتراک بگذارید؟!... این انصافِ؟!.... یکی از شعر هام (لینک شعر) تا توی فیس بوک هم راه پیدا کرده و من خبر نداشتم... (دلم قرار نداره؟!..)... یه فکری می کنم... این طور نمیشه؟!... شاید همه ی پست هام رو خصوصی کردم و رمزش رو به کسایی دادم که متعهد بشن و همین طور به دوست ها و بازدید کننده های ثابتم.... شاید هم کلا از خیر نوشتن توی فارغ از شمارشم گذشتم.....
باز هم آمد و نوشت : خیلی تند برخورد کردم ! کوتاهی از خودم بوده... و اینکه شعرم اینقدری مقبول بوده که دست به دست بگرده و در آخر به خودم برگرده شاید جای خوشحالی هم داره... برای حفظ بیشتر حق آثارم فکری می کنم... الآن بهترم.... :) خیلی بهتر.....
اضافه نوشت : هویتم محرز شد! یعنی بود ، بیشتر شد..... از اسمم به اینجا به راحتی میشد رسید از طریق آوای دل و نگارخانه اما از اینجا نمیشد به اسمم رسید....
باران نوشت : شده تو تب بسوزی بری زیر بارون؟!... اونقدری بمونی که هر دردی از یادت بره... چشمات رو ببندی و صورتت رو بدی به دست قطره قطره های بارون... تبم فروکش کرد... ولی لرز همه ی وجودم رو احاطه کرده... + مهربونم رحمتت رو شکر... منتظر بارونت بودم... شکرت + سال گذشته هم دقیقا یه همچین شبی (شانزدهم فروردین) بارون میومد... و پارسال ظهر همین شب بارونی رحمت وجود بزرگواری رو در خانواده از دست دادیم خدا رحمتش کنه... روحش شاد...
تفال نوشت : صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد / ور نه اندیشه ی این کار فراموشش باد .... آن که یک جرعه می از دست تواند دادن / دست با شاهد مقصود در آغوشش باد .......
برای او نوشت : مهربانم شکرت... عطر حضوری خواستنی رو در خوابم استشمام کردم اما دیر فهمیدم از سمت و سوی تو بود.... باز هم دیرِ دیر نیست... شکرت.... سعادتش بیش از لیاقتمه..... شکرت... شکرت....
... regardless of counting ...